هر خاطره خنجری ست ... بیچاره حریر نازک دل

اما

خوابت را براي كسي بازگو مكن

كه رؤياي صادقي ست

در زميني كه پيامبريش نيست

با من بيا

اما خوابت را براي كسي بازگو مكن

تو كه در پشت دندانهات ستاره ها داري !

چرا به حيرت مي نگري

كه از راه گفتگو نيامده ام.

گذشته را بال نيست

حال ، مجال نيست

آنگاه كه اين شب تيره پاي

دندان ستاره را ميكند

مجال گپ و گفتي كجاست ؟

با من بيا كه همپاي خواب ، صبوري كرده ام

با من بيا

اما دلم را مراعات كن

من شاعرم...

نوشته شده توسط امير نورآبادی در پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦ ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

بعد از این همه نا اهلی اگر اهلی چشمانت شوم که عجیب نیست

عجیب این همه تنهایی ست پس از اهلی شدن

...

دل من اهلی نگاه تو شد در میان قبیله ای وحشی

جان پروانه ای که عاشق ماند در دل تنگ پیله ای وحشی

گفته بودی بهانه باران بود، چشم رنگین کمان ما روشن

پشت این میله های آبی هم دل سپردی به میله ای وحشی؟

گفته بودم که دوش فنگ توام، بوی باروت میدهد چشمت

زیر پیراهنت چه کم داری : دست من یا فتیله ای وحشی؟

دو وجب زیر خاکریز دلت مانده ام در شکاف تردیدم

مثل سرنیزه پرده در باشم یا اسیر وسیله ای وحشی؟

داغ این جنگ تن به تن باشی، یار سردار بی کفن باشی

کهنه سرباز این چمن باشی، توسنی در طویله ای وحشی؟

جان سرنیزه ام به یغما رفت عاقبت در حصار گیسویت

روی تخت روان بازویت در کج و پیچ پیله ای وحشی

دار می سازم از دلم این بار، محض دلداری ام مهیا شو

رقص بر روی دار می خواهم پا به پای جمیله ای وحشی

یک درخت آن طرف تر از باغت بوی سبز بهشت می گیرم

اشهدو لا الله الا تو ، اشهدو... از قبیله ای وحشی

نوشته شده توسط امير نورآبادی در چهارشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

حرف تازه ای نیست...

تنها برای خاطری که عزیز است

و محض رفع خستگی های دلم...

شهادت می دهد چشمم به این شب زنده داری ها

به این باور که می بینم ترا در بی قراری ها

قرار ما همان از ابتدا پیدای پیدا بود

دل من با تو و ... با من همین دیوانه واری ها

همیشه آرزویم بود دلداری کنم ، حالا

دلم را دار خواهم زد کنار دل سپاری ها

( اگر روزم پریشان شد فدای تاری از زلفت )

مگر عاشق چه می داند بجز این جان نثاری ها؟

کجای راه گم کردم دلم را ، باز می ترسم

میان چشم زیبای تو و... چشم انتظاری ها

نمی دانم بگویم باز دلتنگم؟... بگویم باز؟

بگویم باز می خواهم ترا تا ماندگاری ها؟

نمی دانم بگویم یا نگویم : دوستت دارم

نمی گنجد دلم در واژه ها ، در دوستداری ها

نمی دانم تو فهمیدی که با پیراهنت گفتم :

حسودی می کنم حتا میان دستکاری ها

تو تا نام مرا مثل دعای شکر می خوانی

خجالت می کشم از چشم هایت - این قناری ها-

من از معنای نام کوچکم شرمنده می مانم

چرا که پادشاهی می کنم بر شرمساری ها

اگر روزی دلت تنگ زبان ساده ی من شد

مرا دنبال کن در سینه ات ، در یادگاری ها

نوشته شده توسط امير نورآبادی در پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦ ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

این غزل نه پست مدرن است...نه مدرن...و نه هیچ ..درن دیگری... تنها برای دل خودم.

...چه اسفندها دود کردیم

برای تو ای روز اردی بهشتی!

که گفتند این روزها می رسی از همین راه

اما...

من و تو پاره های یک غزلیم - رفته از امتداد من تا تو -

مصرع اول دلت با من ،  مصرع آخر دلم با تو

مانده ام مثل باد صحراگرد لای انگشتها و نی لبکت

تا برقص آوری دلم را باز از همینجا کنار غم تا تو

مگر از زندگی چه می خواهم؟ : یک تبسم ، دو چشم سبز درشت

خانه ای روی بال پروانه ، پشت باغ همیشگی ها...تو

سر من بر خیال زانویت ، دست تو در خلال موهایم

نفسم روی نبض آغوشت ، عطش عاشقانه ها را تو...

من ز یک احتمال لبریزم ، احتمالی که نبض جان من است

مرگ ، یک بار...هر چه باداباد : تویی آن احتمال...یارا ! تو

 

 

 

                      

            

دست یاری ها :

آقای پیام سیستانی

امير عزيزم
تا همين دم بيش از چندين مرتبه غزل جانانه ات را از بن جان خواندم و سرمست شدم . آن چه که در نخستين نگاه دلربا و هوشرباست غزلانگی يا غزليت جان کلام و قالب است . همان چيزی که در هياهوهای امروز از ياد رفته است . اصلا چرا غزلانگی مهم است در غزل ؟ بعضی از دوستان به علت عدم درک و فهم تاريخی از مفاهيم و دل دادن به اصطلاحاتی که در نهادشان نهادينه نشده و از بن جان به آن ها باور ندارند و تنها دمی هم با آن مفاهيم همدم نشدند دست به پيشداوری در اصطلاحات می زنند و واژه ، اصطلاح و قالب و حتی شاعر را قصاص قبل از جنايت می کنند .يکی از همين اصطلاحات غزليت است . غزليت را بسياری با شعريت يا بدتر از آن با وصف های عاشقانه و گاه تنوارگی اشتباهی گرفتند هرچند تنوارگی و وصف نيز جزيی کوچک از آن است . به گمان بنده غزليت جان تاريخی قالبی به نام غزل است که آن را از قصيده ، قطعه ، مثنوی و حتی قصه سرايی جدا می کند وگرنه داشتن ويا نداشتن قافيه ای در آغاز نمی تواندن تفاوت غزل و قطعه . و همين جاست که بحث چگونگی بهربرداری از لحن ، واژه ، ساختار ، زبان ، زبان بازی ها ، فضا سازی ،دستگاه استعاره سازی ، چينش واژگان ، موسيقی غزل پيش می آيد زيرا همه ی اين ها در همان دايره غزليت شکل می گيرند و بی گمان رفتار شاعر با اين اصطلاحات در هنگام سرودن قطعه ، قصيده ، مثنوی ، سپيد و ... رفتاری ديگر است .برای همين است که ما می بينيم کمتر شاعری در چند قالب زبانزد می شود . مثلا شما به حافظ نگاه کنيد و رفتار او را در هنگام غزل سرايی با رفتار او در هنگام چارانه سرايی يا مثنوی سرايی به زبان نگاه کنيد . به جز چند رباعی و مثنوی که منسوب به اوهستند جانی دارند باقی ارزش ادبی ندارند. يا نزديکتر به ما رفتار نيما را بنگريد و ببينيد که اشعار کلاسيک نما به جز چند قطعه باقی فاقد ارزش هنری و ادبی هستند و تنها به کار تاريخ ادبيات می خورند اما همين نيما را در قالب های تازه تر بررسی کنيم کار وارونه می شود .اين يعنی درک و فهم تاريخی از کارکرد وجان و جهان قالب ها . حتی وقتی بزرگان ادب ما نيز غزل عرفانی ، اجتماعی ، سياسی و.. می گويند باز اصل نخستين سنجش غزل غزليت کلام است نه مفهوم بيان شده و محتوا و يا حتی ساختار به تنهايی . برای همين است که باور دارم غزل يکی از قالب های ضد تئوری ست و تئوری را بر نمی تابد .

نمونه : حتی وقتی ما مولانا می خوانيم پيش از آن که جان کلام با ما در پيوند شود غزليت سخن و غزل که موسيقی در خدمت آن است هوش از ما می ربايد . اگر ما تنها بينديشيم که اين سخن مولاناست که هوشرباست پس ما بايد امروز غزليات حلاج را می خوانديم نه حافظ و سعدی و مولانا را . يا حتی وقتی ما غزلی اجتماعی و سياسی را نيز می خوانيم غزليت غزل بر سخن شاعر برتری دارد .به گمان من تمامی اجزا غزل در خدمت خلق غزليت و غزليت نيز در پايان در خدمت لذت آفرينی ست . لدتی که امروز در غزل از ياد رفته است . در ضمن اين سخنان بنده تنها در حوزه ی غزل است و کليت ندارد .

از اين ديدگاه است که غزل امير نورآبادی لذتی ماندگار را در جان آدمی می لغزاند و می تاباند . غزلی که با فرار از تکرار و ايجاد دستگاهی نو برای خلق فضايی نو با بهره گيری از ظرفيت های زبانی دست به آفرينشی چند لايه ميزند که علاوه بر همسويی خواننده با او ذهن او را نيز درگير مفهوم سازی می کند . شايد يکی از بزرگ ترين ايرادات غزل زمانه ی ما لال سرايی ، گنگ گويی و مغلق گويی ، غلط سرايی و غلط نويسی باشد که شاعر ناخواسته و نادانسته اسمش را سپيد خوانی ، نوآوری ، جسارت ، ظرفيت بخشی و ... می گذارد .امير اما بی هيچ گزافه ای از اين لاغرسرايی گريخته و با زبانی ريشه دار و تنومند توان خويش را نشان داده است . به جز در بيت پنجم مصرع دوم که کمی قافيه بر او تحميل شده است تمامی دارای بافتی محکم ، زبانی سالم و تصاويری تندرست است . نکته ی ديگر اينکه امير به جز يک باراز : " مثل " استفاده کرده و ما حضور ادات تشبيه و قيد های ناهنجار را که از آن ذهن های آسان پسند و تن آسان است نمی بييم و ديگر اين که شاعر هرگز در باره واژگان پيشداوری نمی کند .زيرا واژه به تنهايی نه نو است ، نه کهنه ، نه خوب است نه زشت ، نه شاعرانه است نه غير شاعرانه و اين بافت زبان و لحن است که کهنگی يا نو بودن و... واژگان را مشخص می کند. نمونه را واژه ی " يارا " در پيان غزل است که نه تنها کهنکی ندارد بلکه با تمام توان تاريخی و حيثيت فرهنگی خويش در غزل جا خوش کرده است . به طوری که اين واژه بار عاطفی مفعول ، گيسو ، عشق ، جنسيت ، معاشقه ، بانو ، شب زنده داری ، چشم براهی ، تنوارگی ، بوسه ، پستان و همه ی شور و شعور ما را به دوش می کشد و حتی نقش تخلص وارونه و خواهشمندانه ی شاعر را نيز بر دوش دارد .

نوشته شده توسط امير نورآبادی در چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

ریز می بینی

درشت میشوم

به در می زنم

دیوار ترک می خورد

و صدای شکستن چیزی شبیه...

...

ریز می شوم

درشت می بینی

درشت تر

خیلی درشت

آنقدر که برای رسیدن

رژیم می گیرم.

نوشته شده توسط امير نورآبادی در جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

کارون

دراز به دراز

افتاده روی شهر

پیش چشمم

غلت می زند

پشت چشمم

با هر شعر تری که می بینم (می نویسم )

سیل می شود

سد می زنم

با کیسه های ماسه و آجر و بغض

سیل می شود ... سیل

آجر به آجر

خط به خط

توی شهرم ... شعرم ...

آفتابسوخته و خیس منعکس می شوم

تا همین دختر همسایه زنم بداند

خانه ام روی آب است

آجر...ب...آجر

خط...ب...خط

مثل ت ص و ی ر ش

پیش چشمم

 

 

 

دستیاری ها :

آقای رجب بذرافشان

... در سطر شعر تری فعل ((می نويسم)) مناسب تر است
بازی با سطرها جالب بود اما در جريان باش که شعر کاملا از منطق خطی و روايت تک ساحتی پيروی می کند
البته به مرور می توان در متن تغيير ايجاد کرد و فضای متن را سيال و چند وجهی نمود

آقای برزو علیپور

همین است دیگر نه سخت نه اسان همانطور که زندگی است جریان دارد یک روز سیل می شود یک روز ارام بخش است هر روز که پیش می روی از اضافه های شعرت کم می شود و به زیباییش اضافه می شود


نوشته شده توسط امير نورآبادی در چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

همین سرمای اردبیل

که انگشتانم را سیاه کرده

همین سبلان

که قرار بود بهار، طاقچه بالا بگذارد

سپیدی هایش را

همین بهمنی که آوار شد روی سرم

همین بهمنی که تولدم بود و ... نبودی .

چقدر اسکناس درشت ، نذر مخابرات کردم و

دخیل به دندان گرگ بستم

همین بهمن...

حکومت عوض شد و... تو عوض نشدی .

توپ... توپ... توپ...

نوروز هم به روز شد و هیچکسی حتا

کفالت فال حافظ را هم

از من نپرسید .

...

هفت سین

کنار سماق سفره نشستم و

سینه های ترا

از پنج سین دیگر سراغ گرفتم...

توپ... توپ... توپ...

یادم نیست چه گفتم

که مدبر حول والاحوال

بی حال

پله برقی آسمان را گرفت

رفت پشت دورترین ابر لامحال

که پنهانی

عیدی فرشته ها را قسمت کند...

...

حالا... تو بگو

رو به کدام بهار

کدام گل یا پوچ چشمانت ، گندم بگیرم

که حوا

بی هوا ... جوانی کند ؟

 

نوشته شده توسط امير نورآبادی در دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦ ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

از ۶۸ تا هنوز ندیدمش...۱۰۰۰ فرسنگ دورم از او  دلم اما... از سرد و شمالی ترین جای این ناکجاآباد برای گرم و جنوبی ترین جای آبادانم ... دل و دفتر سیاه کرده ام...میایی همسفرم شوی؟... هنرم اگر نیست/ غریبی ام را چکه کن!

*

آه آبادان!

ای عروس خاوران! ای بیوه ی غمگین!

شوی عزت را کدامین عزل بر تخت عزا بنشاند؟

ای غروبت خامش و تبدار

در طلوع تیره بختیها!

ای فسیل فخر فرسوده!

یادگار سال سختیها!

مردهایت کو؟... زنانت نیز...؟

عرصه ی پیکارهایت کو؟

تیرهای بی امانت نیز...؟

مرزهایت کو؟...زبانت نیز...؟

...

کور بادت چشم خونین ، ماه!

چند پیدایی و پنهانی؟

هیچ پرسیدی از آبادان

کز کدامین درد گریانی...؟

بی عروس و تخت مانی جفت ویرانی!

...

آه آبادان!

جمع بی دردان دون را گر چه منهایی

لیک هیچت غم مباد ای جان ز تنهایی

تا جهان آرا  جهان از نو بیاراید

تا جوانان هشیوارت زمین را باز بهر دانه بشخایند

با تو دارم روی...

من نگاه خسته اما رازدارم را

بر فراز نخل های سوخته ت ای موطن مجروح!

تا ابد پرواز خواهم داد

بوسه ی خیس نگاهم از فراز بام بهمنشیر

تا نشیب پیچ و تاب زخم اروندت

جاودان در خون نثارت باد...

 

 

اردبیل – 24/1/86 – 15:00

نوشته شده توسط امير نورآبادی در شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦ ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

( ... )

 

هنر را

در قطع جیبی می خرم

بی خیالٍ جیبی که بی هنر است.

نان را

به قد یک کفٍ دست

به دستی که مو بر اندامش راست نمی شود.

غم را

اما

مو به مو ...

*

*

*

*

*

( ... )

 

اما

ما که کفتر جلد همین بوم و بریم

با پخ ی می رویم و

با پشکل ی می آییم

توک می زنیم به کثافات امروزی

پر می کنیم حافظه مان را و

انبان مان خالی...

زبان مان

پشت پرده های بی پنجره

دل مان هم که عاشقی را

خجالت می دهد.

به کوچه که می رویم

دیوارهای سفید به خنده می گویند :

" سلاااااام...

شنیده ام خیلی آقایی...! "

و مردانه گی

مثل نفت

در لوله های شلوارمان

گم می شود.

*

*

*

*

*

( ... )

 

به باز خوانی آن راز گنجه پوش چه می کوشی ؟

کتیبه خاک گرفته.

غبار از پنجره برگیر

کوچه دیدنی ست...

...

غبار از حنجره...

*

*

*

*

*

( ... )

 

 

خدایا !!! نمی دانم :

ستایش خدای را ؟

سپاس خدای را ؟

منت خدای را ؟

همت خدای را ؟

حکمت خدای را ؟

حشمت خدای را ؟

عزت خدای را ؟

لذت خدای را... ؟

یا هر چه شما بگوئید ، قبول... خدای را...

به هر حال... عز و جل

مخصوصن حالا...

نوشته شده توسط امير نورآبادی در دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦ ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

برای شب عید و ... دل بید . که البته با تاخیر ... سال کهنه شده مبارک!

کاش میشد...

 

 

کاش میشد درد را تفسیر کرد

کاش میشد لحظه ها را دیر کرد

کاش میشد انعکاس آب را

از نگاه برکه هم تصویر کرد

کاش میشد اخم یک دلواژه را

در سکوت چهره دامنگیر کرد

کاش میشد حسرت یک بوسه را

از لب دریا نه... یک دل سیر کرد

کاش میشد روزی از این روزها

بی هوا پشت نگاهی گیر کرد

کاش میشد قصه ی تکرار را

پیش چشمان تو غافلگیر کرد

کاش میشد ماه را تنها گذاشت

آسمان را با سیاهی پیر کرد

کاش میشد باد را با حیله ای

با سکوت دشت ها درگیر کرد

کاش میشد نبض باران را گرفت

ابر را در آسمان زنجیر کرد

کاش میشد سنگهای کوه را

توی بغض چشمه ها تطهیر کرد

کاش میشد زردی پائیز را

خیلی آسان با گلی تکفیر کرد

کاش میشد دل به نیلوفر سپرد

وحشت مرداب را تحقیر کرد

کاش میشد چشم مریم را ستود

یا شقایق را کمی دلگیر کرد

کاش میشد مهربانی را کشید

یک غزل  از دست تو تقدیر کرد

 

کاش میشد امتداد عشق را

پا به پای مژه ات تکثیر کرد

کاش میشد آه را بی گاه شد

بغض را ناگه گریبانگیر کرد

کاش میشد تا فشار تیغ را

یک نگاه منتقد تعبیر کرد...

کاش میشد داغ ها را داد زد

کاش میشد اشک را تکبیر کرد

کاش میشد...کاش میشد... ای دریغ

کاش میشد کاش را تغییر کرد

*

*

*

*

*

*

*

 

قسم ت میدم...

 

قسم ت میدم همیشه به همین لحظه که دوری

که میگه تو برمیگردی ، نمیگه اما چه جوری؟

قسم ت میدم به بغضی که صدامو پاره کرده

به نگاه عاشقی که دلمو آواره کرده

قسم ت میدم به اون ماه و ستاره ی اتاقم

که آوردی تا بدونم همیشه میای سراغم

قسم ت میدم به ماهی که شبا قرارمون بود

به شمال و آب دریا که یه شب کنارمون بود

قسم ت میدم به یخچال و به لیمو ترش و تردید

به نگاه کوچه ای که دستای من و تو رو دید

قسم ت میدم به اون در، ته اون کوچه ی بن بست

توی خونه، بغض من، اشک تو، اون حرفا...یادت هست؟

قسم ت میدم به اون اردی بهشت آسمونی

که بهم گفتی همیشه تا ابد پیشم میمونی

قسم ت میدم دوباره به همون جیک جیک مستون

فال حافظ شب عید و... نحسی همین زمستون

قسم ت میدم به خوشبختی که با من و تو سر کرد

به قطار آرزویی که دلامونو سفر کرد

قسم ت میدم به عکسی که تو قلبم جا گذاشتی

رفتی و... من و قلی رو بی هوا تنها گذاشتی

قسم ت میدم به اشکی که شباتو خط خطی کرد

اون دوس ت دارم و گریه که لباتو خط خطی کرد

قسم ت میدم به تختی که همیشه بی تو سرده

به نوازش صدایی که منو دیوونه کرده

قسم ت میدم... واسه چی؟...نمیدونم...نمیدونم

من فقط اینو میدونم : تو نباشی نمی مونم... نمی تونم...

نوشته شده توسط امير نورآبادی در جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦ ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()